محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

199

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

يعنى : حركت عبارت است از برآمدن چيزى از مرتبه بالقوه به مرتبهء بالفعل به آهستگى يا اندك اندك يا نه به يكبارگى . و فائده اين همه قيود مذكوره آن است كه تا كون و فساد در حد حركت داخل نشود ، زيرا كه خروج شىء دفعةً از قوه به فعل مسمى است به كون و زوال او دفعةً مسمى است به فساد . و پوشيده نماند كه حركت غير اينها است بهر آن كه در حركت هرگونه كه بود شرط است كه متحرك بر صورت نوعيهء خود باشد بعد تحرك به خلاف كون و فساد كه تغيّر صورت مستلزم آن است . و تعريف حركت بدين حيثيّت قول بعض قدماى معتمدٌ عليه است . [ نظر ارسطو درباره حركت ] و ارسطو گفته : إنها كمال أول لما بالقوة من جهة ما هو بالقوة يعنى : حركت كمال اولى است چيزى را كه بالقوه است ، از اين جهت كه او بالقوه است . و توضيحش آن كه هر چه بالقوه است نسبت به آن كه بالفعل باشد نقصان دارد ، پس شىء بالقوه را از قوت به فعل آمدن كمال باشد ، زيرا كه كمال امر لايق را گويند كه حاصل شود در چيزى كه معرا بود از آن امر ، ليكن در باب حركت كه كمال ضبط شده لايق بودن معتبر نيست ، مجرد حصول امر كمال است اگر چه غير لايق بود ، لهذا گفته‌اند حق آن است كه مراد از كمال در اين مقال امرى است ممكن الحصول كيف ما كان . و حركت را كمال اول من جهة ما هو بالقوة از آن گفته‌اند كه حركت بعد حصول او بالفعل كمال ثانى است مر آن شىء را . و ايضا بدانند كه اتصاف او به كمال اول از همين جهت است كه گذشت و گرنه فى الحقيقة حركت من حيث ما هو بالقوة كمال ثانى است و حصول او بالفعل كمال ثالث ، بهر آن كه كمال اول در جسم صورت نوعى و جسمى آن است و حركت كمال ثانى است و به انتهاى كمال ثالث . و ظاهر است كه قوت و فعل بعد صورت مىباشد فافهم . [ نظر افلاطون درباره حركت ] و افلاطون تعريف چنين كرده : إنها كون الجسم في أمر من الأمور بحيث يكون حاله في كل أن يعرض مخالفا لحاله قبل الآن و بعده يعنى : حركت ، بودن جسم است در امرى از امور به حيثيتى كه باشد حال او در هر آنى كه لاحق مىگردد مخالف حالى را كه پيش از آن ، آن و بعد وى است . و تفسيرش آن كه هر آنِ حاليهء او مخالف باشد آنِ ماضيه و آتيه را . [ در بيان انواع هشتگانه حركت ] اكنون دريابند كه حركت ترك نظر از معنى قطع مسافت هشت قسم مىشود على الاطلاق ، چهار از آن به مقولات اربعه تعلق دارد بنا بر وقوع حركت در آن و حصر آن را در اين اربعه حكما به براهين ثابت كرده‌اند و مقولات مذكور چون اين و وَضع و كَمّ و كَيف بود حركت واقعهء آن را به همان منسوب ساخته ، اينى و وَضعى و كَمّى و كَيفى مىخوانند و هر يك مفصّل بيايد . و چهار ديگر كه عَرَضى و قسرى و ارادى و طبيعى است به اعتبار ذات حركت است ، قطع نظر از وقوعش در مقوله‌اى از مقولات و اين سه اخير را ذاتى گويند و احوال اينها نيز عن قريب مبرهن گردد . و ترك نظر از معنى قطع مسافت جهت آن گفته شد كه اگر حركت به معنى قطع مسافت نيز تعداد شود اقسام او نمىشود ، ليكن از آن كه اين قسم نهم در اعيان موجود نيست معدود در اين محل نگشته ، چنانچه خُلّص كلام در شرح ملخص تمام مضبوط است و لُبَّش آن كه حركت به معنى قطع مسافت امرى است متصل مبدأ نامنتهى كه معقول است مر متحرك را و اين امر در اعيان موجود نيست ، زيرا كه متحرك مادام كه نرسيده است به منتهى پس حركت بتمامها موجود نگشته و بعد از آن كه رسيد پس به تحقيق حركت منقطع شد فلا وجود لها بهذا المعنى في الأعيان . چون اقسام حركت اجمالا معلوم شده تفصيلش نيز گفته مىآيد به هشت نهضت : نهضت اول در حركت أينى و وى آنست كه متحرك انتقال كند از مكان خود به مكان ديگر و عام است كه انتقال از مكان حقيقى باشد يا از مكان مجازى و مثال اين